95/10/26
تعداد نظرات:0
21:31
شماره مطلب:1395102621299
-A A +A

26 دی 1357 روز فرار شاه از ایران

و چه ساده لوحانه در پاسخ خبرنگاران گفت «مدتی است احساس خستگی می کنم و احتیاج به استراحت دارم»

 

 
 
هیجانی تازه، زیر پوست شهر می دود.
 
شور حادثه ای بزرگ، چشم های خواب آلود شهر را به بیداری و هوشیاری فرا می خواند.
 
دستی طلسم خواب را شکسته است.
 
جادوی سیاه، از هوای شهر رخت بربسته است.
 
کدام معجزه، غبار رخوتی دو هزار و پانصدساله را، از گرده این شهر پیر تکانده؟ به سر انگشت اشاره کدام سپیده، شب های بی ستاره گی، پاورچین پاورچین، از آسمان تیره و تار گریخته است؟
 
هیجانی تازه در رگه های شهر می جوشد؛ پنجره ها را باز کنید! بی شک آن سویِ پنجره ها، بهار امتداد دارد.
 
بی شک، آن سوی این بسته های خاموش، نور می وزد.
 
نور، خواب را از چشم های شهر می گیرد و هوایی تازه، ریه های غبار گرفته را معطر می سازد.
 
شهر، پلک می زند به آینده روشنش، در یک ناباوری و بهت شگرف.
 
فرار شوکت دو هزار و پانصد ساله را جشن می گیرد. آزادی، پی آمد عرق ریزان مبارزه یک ملت، رهایی از یوغ بندگی، راست ترینِ تعبیر رؤیاست!
 
رهایی از بند بردگی، زیباترین نتیجه این حماسه است.
 
دیگر آسمان، جولانگاه کلاغان نخواهد شد.
 
دیگر کبوتران، فقط خواب پرواز نخواهد دید؛ پرواز عادتشان خواهد شد. قفس های شکسته، خبر از آینده ای روشن می دهد.
 
آسمان صاف است. در وسعت تازه ذهن آسمان، لکه های ابر، جایی ندارند.
 
چقدر هوا بهاری است! زمستان رفت؛ برف ها، از شانه های شهر، ذوب می شوند. روسیاهی، همیشه به ذغال می ماند.
 
روزنامه ها فریاد می زنند: «شاه رفت».
مردم در خیابان ها شعار های گوناگون سر میدهند:"توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر ندارد
 شاه بجز خودکشی راه دگر ندارد"
"شاه فراری شده 
سوار گاری شده "
 
 
ماجرای ماردوشان اندیشه خوار، به دست کاوه حماسه به پایان رسید. قصه هجوم پاییز، به جوانه های نورس. قصه قفس های آهنین و کبوتران معترض و خونین، شوکت پهلوی، خشت خشت فرو ریخت.
 
مگر اشک سیه روزان که سیل حوادث را هدایت میکند به استحکام کاخ پوشالی جباران به سخره نمی نگرد؟! 
آهِ جان سوز مظلومان، از عمیق ترینِ جان های سوخته برآمد، زبانه کشید و چون آتشی، به جان قدرت پوشالی طاغوت افتاد و به لمحه ای، کاخ شاهی را به تلی از خاکستر بدل ساخت. شکوهی تو خالی که دسترنج قطره قطره اشک های یتیمان بود.
 
فرار کرد؛ از مقابل مشت مشت نفرت و کینه مردم.
 
فرار کرد؛ از مقابل اشک های گدازنده.
 
فرار کرد؛ از مقابل فریادهای خشمگین.
 
فرار کرد؛از آه جگر سوز مادران داغ دیده.
 
فرار کرد؛از کشوری که دیو در آن راه ندارد.
 
شهر، آتشفشانی شد و تمام اندوهش را غرید.
 
گدازه ها جاری شدند در بستری از حماسه و ریختند بر سر بی خیالی شان.
 
بر فرق آنان که لمیده بودند بر تخت شاهی، تا سلسله بی هویت پهلوی را برای همیشه از اذهان روزگار محو کنند.
 
سیلی ناگزیر از قطره قطره خون شهیدان جوشید و دودمان سیاه شاه را در هم پیچید. شاه گریخت و شهر، آینده روشنش را به تماشا نشست.
 
و چه ساده لوحانه در پاسخ خبرنگاران گفت «مدتی است احساس خستگی می کنم و احتیاج به استراحت دارم. ضمناً گفته بودم پس از این که خیالم راحت شود و دولت مستقر گردد، به مسافرت خواهم رفت. این سفر اکنون آغاز می شود و تهران را به سوی آسوان در مصر ترک می کنم. امروز با رأی مجلس شورای ملی که پس از رأی سنا داده شد، امیدوارم که دولت بتواند هم به جبران گذشته و هم در پایه گذاری آینده موفق شود.»
 
آری!شاه پاییزهای بی برگی را در چمدان هایش مچاله کرد و رفت تا جاده ها با صدای قدم های بهار، بیدار شوند؛
 تا آزادی همچون خورشید از بالای دیوار خانه ما قد بکشد و غنچه های باغچه، بوی باران های بهاری را برقصند در سرمای زمستان؛
 تا شمعدانی ها اشک بریزند پنجره هایی را که از این پس، به تماشا باز می شوند؛ 
تا قاصدک ها بدوند بر شانه های باد، با هر چه خبر رستگاری ست؛ مانند رسولان صبح که آفتاب را بر شانه می کشند.
 
و چه زیبا وعده داد خدای متعال که:
جاء الحق و ذهق الباطل، 
ان الباطل کان ذهوقا...
 
 
 
جبهه مقاومت سایبری بسیج دانش آموزی استان آذربایجان شرقی (خواهران)

افزودن نظر جدید

انتشار دیدگاه به معنای تایید آن نیست . نظرات توهین آمیز منتشر نمی شود .
Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.